شناسه : 91
پنجشنبه 23 دى 1395 ساعت 10:08 2017-1-12 10:08:02
 آقایون شما کاری بکنید که دانش آموزا از شما خوششون بیاد، شما را دوست داشته باشند، اگه دبیر دینی را دوست داشته باشند، صدای قرآن که بشنوند به عشق شما به اون توجه می کنند.
آقایون شما کاری بکنید که دانش آموزا از شما خوششون بیاد، شما را دوست داشته باشند، اگه دبیر دینی را دوست داشته باشند، صدای قرآن که بشنوند به عشق شما به اون توجه می کنند.

با اخلاقمون بچه ها رو جذب می کنیم یا دفع؟!!!

با تشکر از مخاطب گرامی که این خاطره را برای ما فرستادند.

 

در مرکز تربیت معلم دینی عربی دارالفنون، به دانشجو ها می گفتم: آقایون شما کاری بکنید که دانش آموزا از شما خوششون بیاد، شما را دوست داشته باشند، اگه دبیر دینی را دوست داشته باشند، صدای قرآن که بشنوند به عشق شما به اون توجه می کنند. صدای اذان را که بشنوند به یاد شما از اون لذت می برند. هیچ چی هم به اونا یاد ندید، حداقل در اونا گرایش به دین به وجود آورده اید. اونا خودشون به دنبال دین راه می افتند. هدف اصلی درسِ دینی همینه، شما اگه سخن مولفین کتابهای دینی را خطاب به خودتون در اول کتاب های دینی بخونید، اونا از شما همین ها را میخوان. ... شما این کار را بکنید اگه ثواب داشت مال شما، هر چی هم گناه داشت مال من. بعد به اونا می گفتم چه قدر دبیران دینی که باعث نفرت دانش آموزان از دین شده اند و چه دبیران ریاضی که اقلیت ها را وارد اسلام کرده اند.

نمونه ی این دبیران ریاضی دوست عزیزم، دبیر منطقه ی 10 تهران که با اخلاق جذاب و بیان هنرمندانه زیبایی های اسلام در آموزشگاه علمیِ مهربان در خیابان ستارخان، دانش آموز غیر مسلمان را عاشق اسلام و وارد اسلام کرد.

و اما خاطره ی تلخی هم از یک معلم دینی ........

دوران آموزش نظامی را در پادگان باغ شاه (حر) می گذراندیم. استادی داشتیم که به ما روان شناسی درس می داد. در تمام صحبت هایش کینه ای پنهان از دین و دین داری به مشامم می رسید. به خودم می گفتم این استاد برای دین زدایی آمده نه روان شناسی. یک روز نمی دانم به چه مناسبتی این خاطره را از دوران دبستان خود تعریف کرد: یک معلم دینی داشتیم، خیلی سخت گیر بود. امام ها را گاه از اول به آخر می پرسید. بعضی وقت ها هم می گفت: از آخر به اول بشمرید. یک روز مرا بُرد پای تخته و گفت: امام ها را بگو... من از ترس هیچ چی به خاطرم نیومد. بعد به من گفت: کف دستت را بیار بالا: اول حضرتِ...... ؟! ( همراه با کوبیدن چوب تر کف دست من ) دوم امامِ.........؟! ( ضربه ی دوم ) و همین طور.... ضربه ی هشتم را که زد از هوش رفتم. از آن وقت ................ از بیان بقیه ی حرف های استاد روان شناسی معذورم...

حالا برادران عزیز پرورشی و دینی، این شما و این امانت های الهی در دست شما. تا کدام راه را بپسندید. و من الله التوفیق.
... استاد محمدحسن صاحبدل ...
 

برگرفته شده از morabbee.ir

اضافه کردن دیدگاه جدید