شناسه : 90
پنجشنبه 23 دى 1395 ساعت 09:43 2017-1-12 09:43:40
سریع بسم الله گفتم و بلند شدم و با لبخند گفتم....
سریع بسم الله گفتم و بلند شدم و با لبخند گفتم....

با تشکر از خانم «مهدیار» که این خاطره را برای ما فرستادند. 

 

بسم الله
2 3 روزی تو یه دهکده تفریحی تو استان اصفهان بودیم و اونجام مثل خیلی از تفرجگاه های دیگه وضعیت نامناسبی داشت.. همش تلاش می کردم که تذکر بدم اما چون اکثرا تعدادشون زیاد بود و مرد همراشون بود منصرف میشدم... تا اینکه تو مسجد با خودم گفتم اینجور نمیشه که هیچی نگی، خصوصا تو اینجور جاها... خلاصه لحظه آخر بعد نماز یه خانوم چادری داشت می رفت بیرون که چادرش نازک بود و طوری سر کرده بود که گردنش پیدا بود. سریع بسم الله گفتم و بلند شدم و با لبخند گفتم: سلام خانوم، قبول باشه... شما که برعکس اکثر مردم اومدید مسجد و به نمازتان اهمیت دادید اگه گلوتونم بپوشانید خیلی بهتر میشه. اونم با لبخند گفت چشم، دستتان درد نکنه و روسریشو درست کرد و چادرشم بهتر گرفت.. ( البته آرایشم داشت اما دیگه نگفتم که نگه پررو نشو )

فرداش دوباره تو مسجد 2 3 تا خانوم بودن که مانتویی بودن و آرایش ملایمی ام داشتن.. تو فکر بودم چجور بگم که ناراحت نشن... بعد از نماز وقتی داشتن میرفتن، بسم الله گفتم و به یکیشون که بیشتر موهاش بیرون بود با لطافت و لبخند گفتم: ببخشید خانوم. شما اهل اصفهانید؟؟
ایشون: بله
من: اولین باره میاید اینجا؟
ایشون: نه چطور؟
من: اینجا جاهای دیدنی و جذابش کجاس؟
ایشون:قایقرانی و........ (خیلی باحوصله و خوب و مهربون برام توضیح داد... اصفهانیا خیلی مردم خوش برخورد و مهمون نوازین)
من: آهان.ممنون.. استان خیلی قشنگی دارید... به هرحال مرسی
ایشون: لطف دارید خواهش می کنم
من: ببخشید فقط یه چیزی...اگه موهاتون بپوشانید عالی میشه...
ایشون: باشه مرسی
ولی آخرش یکم چهره ش تو هم رفت... همراهاشم با تعجب نگاه می کردن.. ولی انشاءالله که تاثیر داشته....
بنظرم همه اینا به برکت مسجد بود...
یاعلی

اضافه کردن دیدگاه جدید