شناسه : 80
سه شنبه 14 دى 1395 ساعت 09:48 2017-1-3 09:48:02
 خانم به خدا این دختر کوچکمه، هشتمه، اصلا به حرفم گوش نمی کنه با این کاراش عصبیم کرده! به خدا خودم مقیدم دختر بزرگم بدون چادر نمیاد بیرون.
خانم به خدا این دختر کوچکمه، هشتمه، اصلا به حرفم گوش نمی کنه با این کاراش عصبیم کرده! به خدا خودم مقیدم دختر بزرگم بدون چادر نمیاد بیرون.

خاطره ارسالی از نرم افزار اندروید واجب فراموش شده. 

با تشکر از خانم «***» که این خاطره را برای ما فرستادند.

 

با سلام. از سرکار میومدم سوار اتوبوس شدم یک خانمی با دخترش اومدند صندلی آخر، مادره کنار من نشست و دختر هم که مقنعه اش تا نصف سرش بود و موهاش با مدلی که زده بود تابلو بود، اونطرف تر نشست. به مادرش گفتم: خانم ببخشید دخترتون هستند؟ گفتند: بله. گفتم: ببخشید بهشون بگید موهاشونو بپوشونند. یک نگاهی به دخترش کرد گفت: موهاتو درست کن؛ البته خودشم موهاش بیرون بود جمع وجورش کرد.

خانم حدودا چهل ساله بود که با خریدی که کرده بود دستاش پر بود دخترم که کمک یار که نبود؛ با این حساب خودشم نرسیده بود یا براش مهم نبود موهاش بیرون بود. بعد از درست کردن موهاش شروع کرد به درد دل کردن. خانم به خدا این دختر کوچکمه، هشتمه، اصلا به حرفم گوش نمی کنه با این کاراش عصبیم کرده! به خدا خودم مقیدم دختر بزرگم بدون چادر نمیاد بیرون خلاصه...

اسم دخترشو پرسیدم گفتم: مهسا خانم حیف شما نیست خدا این همه خوشگلتون کرده بی حجاب میایین بیرون؟! خدا قهرش میاد، مهسا خانمم همین جوری نگام کرد هیچیم نگفت. دست به مقنعش زد و جلو نیومد. از خانمه خدافظی کردم اومدم ایستگاه سوار اتوبوس بعدی که مستقیم بیام خونه. اتوبوسه همه صندلیاش پر بود، یک نگاه کردم باید یه میکرفون می گرفتم دستم بهشون بگم موهاتونو بپوشنید!!! چون همشون بی حجاب بودند به جز یه خانم که طلبه بودند و یک خانم با دخترش، به یکشون وقتی پیاده میشد گفتم: خانم چادرتون درست کنید و به یکی دیگه هم وقتی خودم پیاده میشدم گفتم: خانم مقنعه تون رفته عقب اونم گفت چی؟...باز گفتم: مقنعه تون رفته عقب. اونم اصلا درست نکرد. دیگه بقیشونم بماند! اینم امربه معروف من که هیچ تاثیری نداشت امروز. لطفا نظر بدید.

دیدگاه ها

اضافه کردن دیدگاه جدید