شناسه : 362
پنجشنبه 4 مرداد 1397 ساعت 14:37 2018-7-26 14:37:03
 اونم با همون لحن آروم گفت: منم برا خودتون میگم‌تو کار مردم فضولی نکنین!
اونم با همون لحن آروم گفت: منم برا خودتون میگم‌تو کار مردم فضولی نکنین!

از مترو اومدم بیرون.نزدیک پل صدر، خانومی بود که موهای ‌شو از پشت و جلو ریخته بود بیرون... .

یکم نگاهش کردم،تا اومدم تصمیم بگیرم، رفت. داشتم شروع میکردم توجیه خودم که خوب نشد و... دیدم نمیشه زیر سیبیلی ردش کرد! اون خانومه ام یواش راه میرفت . رفتم دنبالش، انواع و اقسام فکرا اومد سراغم ،حتی اینکه برگرده منو بزنه!! داشتم بیخیال میشدم که یه یا صاحب الزمان گفتم و سرعتمو تند کردم . رسیدم پیشش، سلام و احوالپرسی کردم! با تعجب جوابمو داد. با لبخند گفتم: خواستم بگم موهاتون خیلی پیداس بپوشونیدش... .اونم خیلی آروم و با لبخند گفت: به شما ارتباطی نداره. منم همچنان با لبخند گفتم: برا خودتون میگم. اونم با همون لحن آروم گفت: منم برا خودتون میگم‌تو کار مردم فضولی نکنین!  منم با یه لبخند و حرکت سر باهاش خداحافظی کردمو رفتم!

اضافه کردن دیدگاه جدید