شناسه : 358
چهارشنبه 3 مرداد 1397 ساعت 11:11 2018-7-25 11:11:55
همه این حرفشو تایید کردن و خندیدن … نگاه به دختر خواهرم کردم (نه سالشه) کنار ما ایستاده بود و اونم خندید…
همه این حرفشو تایید کردن و خندیدن … نگاه به دختر خواهرم کردم (نه سالشه) کنار ما ایستاده بود و اونم خندید…

با اهل فامیل برای تفریح رفته بودیم باغ خالم …
توی فامیل من کوچکترین نوه هستم و اصولا کوچکترها برای تعیین رسم و آیین محلی از اعراب ندارند.
همیشه توی مهمونی های فامیلی مثل بیرون چادر سرم می کنم .(اشاره به اون عزیزایی که نامحرمی پسرخاله هاشون کمتر از نامحرمی بقیه است)، باغ که رفته بودم کم آورده بودم و واقعا برام سخت بود توی اون محیط چادر گل گلی سرم کنم. آخه توی مهمونی ها فقط من و مامانم و خاله هام و مامان بزرگم چادر سر می کنیم .
توی باغ حتی بزرگتر ها هم چادر سرشون نبود…بجز مادر بزرگم…بهرحال سرم کردم و کلی مورد تمسخر واقع شدم ودر جوابشون فقط می خندیدم و سعی می کردم کلی بهم خوش بگذره.
بگذریم…
فامیل ما به طور سنتی مرد سالار بود و رنگ خیییییییییییییلی کمی از این موضوع مونده و یه جورایی چشم گفتن به پدر و حرف شنوی از همسر بد و غلط به چشم میاد… دخترخاله های بزرگم حسابی با این موضوع مشکل دارن و بی حرمتی می کنن. خالم داشت ناهار رو می کشید، گفت : اول به بابا ها و بچه ها بدید… دختر خاله هام مسخره کردن و گفتن : آره دیگه همه مردها عقلشون و تحملشون اندازه بچه هاس، بهشون بده که گریه نکنن…
همه این حرفشو تایید کردن و خندیدن … نگاه به دختر خواهرم کردم (نه سالشه) کنار ما ایستاده بود و اونم خندید… چهرمو جدی کردم و به دختر خالم گفتم: لطفا به پدر من توهین نکن… راجع به پدر خودت ظاهرا مختاری اما دوست ندارم کسی به پدر من اینطوری توهین کنه…جا خوردن …گفتن : خب … همه مردها به جز بابای ایشون بچن…
تا آخرش بهم تیکه مینداختن و هی می گفتن : همه مردها به جز بابای ایشون فلان و بهمان هستن … جدا از اینکه تیپم براشون سوال بود…البته بازهم با هم دوست بودیم و سر جنگ با هم نداشتیم!
جای بدش این بود که با این پشتیبانی که از پدر داشتم وسطای روز ناجور صدام زدن و گفتن : دختر تو نمی فهمی نباید این کارو انجام بدی؟؟ فکر کن دیگه … بیا اینو از اینجا ببر… در پاسخ بلند و جدی و با خیال راحت گفتم : آره بابا حق باشماست … شرمنده … چشم … دوباره بهم توپیدن(سنشون زیاده و اصولا در جمع رفتارشون فرق می کنه!) گفتم : چشم بابا .
همه همینطور مونده بودن …
بعدا که به روابط دختر خواهرم با پدرش دقت کردم دیدم که راحت تر و بیشتر از صمیم دل در جمع به پدرش می گه : چشم ! و دیگه نه تنها از این موضوع خجالت نمی کشه بلکه افتخار هم می کنه، مثل من که مطمئن گفتم!

اضافه کردن دیدگاه جدید