شناسه : 294
پنجشنبه 14 تير 1397 ساعت 15:04 2018-7-5 15:04:24
چرا امر به معروف و نهی از منکر نمی‌کنیم؟ آدم‌ها دو دسته‌اند: آن‌ها که اصل امر به معروف و نهی از منکر را قبول ندارند و با عناوینی مثل فضولی‌کردن در زندگی بقیه از آن یاد می‌کنند؛ و دسته دومی که به این حکم الهی بعنوان بهترین راه نجات جامعه از ناپاکی‌ها و گرایش به فضائل اعتقاد دارند.
چرا امر به معروف و نهی از منکر نمی‌کنیم؟ آدم‌ها دو دسته‌اند: آن‌ها که اصل امر به معروف و نهی از منکر را قبول ندارند و با عناوینی مثل فضولی‌کردن در زندگی بقیه از آن یاد می‌کنند؛ و دسته دومی که به این حکم الهی بعنوان بهترین راه نجات جامعه از ناپاکی‌ها و گرایش به فضائل اعتقاد دارند.


عنواناز یاد رفته 1
پدید آورنده اصلیگروه مولفین جنبش حیات
ناشرانتشارات رواق اندیشه
تعداد صفحه129 صفحه
تاریخ چاپ1397 (چاپ ششم)
قیمت80.000 ریال

 

چرا امر به معروف و نهی از منکر نمی‌کنیم؟ آدم‌ها دو دسته‌اند: آن‌ها که اصل امر به معروف و نهی از منکر را قبول ندارند و با عناوینی مثل فضولی‌کردن در زندگی بقیه از آن یاد می‌کنند؛ و دسته دومی که به این حکم الهی بعنوان بهترین راه نجات جامعه از ناپاکی‌ها و گرایش به فضائل اعتقاد دارند. اینکه گروه اول اهل امر به معروف و نهی از منکر نباشند چیز عجیبی نیست اما معطل گذاشتن این دستور الهی توسط گروه دوم حکایت عجیبی است که برای پرداختن به آن بد نیست از همین سوال شروع کنیم: چرا امر به معروف و نهی از منکر نمی‌کنیم؟

نمی‌دونیم چی باید بگیم؟ بعیده اثر داشته باشه. از برخوردی که بعدش باهامون می‌شه نگرانیم، انقدر زیاد شده که اگر بخوایم امر به معروف کنیم باید به همه تذکر بدیم و جوابهایی از این دست احتمالاً اصلیترین جواب‌های سوال بالاست. و این جواب‌ها ثابت می‌کنه که برای گسترش امر به معروف و نهی از منکر میان مردم متدین نباید تنها به گفتن حدیث و آیه پیرامون اهمیت، فضیلت و ضرورت اجرای این حکم خداوندی اکتفا کرد.

اگر شما هم جزو دسته دوم هستید و علی رغم اعتقاد به این حکم اسلام، برخی سوالات و شبهه‌ها مثل آنچه گفته شد را در ذهن دارید، خوب است نگاهی به کتاب «از یاد رفته» بیاندازید. این کتاب 57 خاطره درباره امر به معروف و نهی از منکر را در خود جای داده که خواندن هر کدام از آن‌ها می‌تواند جواب یکی از سوالات بالا را پیش رویتان قرار دهد.

جنبش حیات که چند سالی هست در زمینه امر به معروف و نهی از منکر فعالیت می‌کند از مخاطبانش خواسته بود تا خاطرات خود از انجام این فریضه الهی را برای سایت این جنبش ارسال کنند. «از یاد رفته» گلچینی از آن خاطرات است که به همت جنبش حیات و انتشارات کتاب رواق اندیشه به زینت طبع آراسته شده است. خاطراتی که صرفا به مسئله بدحجابی هم محدود نشده و دعوت به نیکی‌های متعدد و همچنین نهی از بدی‌های مختلفی را شامل می‌شود.

این کتاب دو مقدمه خواندنی هم دارد که یکی را آیت الله محمدعلی جاوداننوشته و دیگری را حجت الاسلام و المسلمین علیرضا پناهیان. جنبش دانشجویی حیا همین چند روز پیش از کتاب «از یاد رفته» و مستندی بلند به همین نام رونمایی کرد و این کتاب را در بیست و هفتمین نمایشگاه کتاب تهران به علاقمندان عرضه کرد حالا در عرض دو هفته این کتاب به چاپ دوم رسیده است.

تیزر کتاب از یاد رفته 1

در ادامه یک خاطره‌ای که در کتاب ذکر شده را با هم می‌خوانیم:

نمازخون شدن، به همین سادگی

گوشهٔ دانشکده مون یه نمازخونهٔ نقلی وجود داره. من رو تا تو دانشکده ول می‌کردی، می‌رفتم اون تو. یا می‌نشستم یا می‌خوابیدم یا تکلیف هام رو انجام می‌دادم یا خدایی نکرده نمازی چیزی می‌خوندم... با دو سه تا از رفقا همیشه با هم بودیم. یکی شون که به معنای واقعی کلمه تارک الصلاه بود، و یکی شون از اینا که نمازشون ماکزیمم 2 دقیقه طول می‌کشه.

خلاصه، از اونجایی که من اکثرا کار و بارام رو می‌بردم تو نمازخونه انجام می‌دادم و اونجام جای دنج و خلوتی بود، این رفقا هم تا یه حدی عادت کرده بودن بیان تو نمازخونه بنشینن و … (البته یادمه اولاش یه ذره اکراه داشتن) یه نماز جماعت ظهری هم برقرار بود که با حضور حداقلی خواص که نصفشون هم کارکنان بودن سر پا بود!
البته چه می‌شه کرد، دانشکده هنر بود دیگه!! (آدم رو رعد و برق بگیره، جوّ هنری نگیره). امام جماعتش یه عادت خوبی که داشت، این بود که بعد نماز با همهٔ کسایی
که اونجا بودن دست می‌داد و می‌گفت: قبول باشه. یه بار هم با این رفیق تارک الصلاتمون که اون کنار نشسته بود دست داده بود، رفیقمون هم حس جالبی بهش دست داده بود. آره خلاصه، داستان امر به معروف ما از اینجا شروع شد که یه دفعه قبل نماز با این رفیق تارک الصلاه مون نشسته بودیم و حرف می‌زدیم، بحث پیش اومد؛ بهش گفتم: تو بالاخره چی کاره‌ای؟! با خنده گفت: ببین! من کلا تو فاز آزادی‌ام، تو فیس بوکم نوشتم: آزاد یکتاپرست! (یه چیز تو این مایه‌ها به انگیسی...)

منم تو یه فازی که اصلا به فکرم خطور نمی‌کرد الان بخوام تاثیری چیزی بذارم، همین طوری دور همی برگشتم بهش گفتم: یکتا پرست؟! لااقل بپرست! یه دفعه جا خورد و با یه لحن خنده‌ای گفت: نماز رو می‌گی؟ منم فقط با یه حرکت کله گفتم: آره. دیگه هیچ چیز نگفتم. نماز جماعت شروع شد و ایستادم به نماز؛ مثل بقیه. بعد از چند دقیقه یه نفر اومد کنارم وایستاد و گفت: الله اکبر. می‌شناختمش، همین رفیقم بود که چند دقیقه پیش داشتیم با هم صحبت می‌کردیم. به همین سادگی، به همین خوش مزگی... نماز خوند.

بقیه چی؟

توی مینی بوس یه خانمی با حجاب نا‌مناسب نشسته بود. رفتم جلو و آروم گفتم: خانم حجابتون مناسب نیست درستش کنید. سریع جواب داد: تو نگاه نکن. گفتم: باشه من نگاه نمی‌کنم؛ اما بقیه چی؟ اون‌ها هم نگاه نمی‌کنند؟ هیچی نگفت... رفتم.

اضافه کردن دیدگاه جدید