شناسه : 157
چهارشنبه 2 اسفند 1396 ساعت 14:18 2018-2-21 14:18:07
دستای کبودش را پشتش پنهان کرد و آمد پیش مادر. از او خواست که فردا به مدرسه بیاد. مادر هم با عصبانیت او را فرستاد پیش پدر و گفت: “این دفعه با پدرت برو! چقدر من بیام ضمانتت را بکنم!؟”
دستای کبودش را پشتش پنهان کرد و آمد پیش مادر. از او خواست که فردا به مدرسه بیاد. مادر هم با عصبانیت او را فرستاد پیش پدر و گفت: “این دفعه با پدرت برو! چقدر من بیام ضمانتت را بکنم!؟”

دستای کبودش را پشتش پنهان کرد و آمد پیش مادر. از او خواست که فردا به مدرسه بیاد. مادر هم با عصبانیت او را فرستاد پیش پدر و گفت: “این دفعه با پدرت برو! چقدر من بیام ضمانتت را بکنم!؟

پدر دستای قرمز مهدی را تو دست گرفت و گفت: “دوباره به معلمات گیر دادی؟ مگه نگفتم کاری به کارشون نداشته باش. بی حجابند که باشند، تو درست را بخون. ببین چطوری کتکت زدند.”

مهدی که هشت سال بیشتر نداشت، گفت: “برای چی باید چیزی نگم، مگه آنها مسلمان نیستند. مگه تو قرآن نیومده باید حجاب داشته باشند؟!”

شهید مهدی کازرونی

از وبلاگ آدامس شیک

 

اضافه کردن دیدگاه جدید