خاطرات امر به معروف

گردنبند طلا

آمدم سلام بدهم و از درب حرم بروم بیرون اما نمی شد.وجدانم میگفت برو با آن جوان از سر دل سوزی و خیرخوا...

استاده سر کلاس روسری شو برداشت!

جلسه بعد استاد از من خواستن آخر کلاس بمونم. بعدش بهم گفتن تو چطور به خودت اجازه دادی به من تذکر بدی؟...

امر به معروف به یک آگهی استخدام

زنگ زدم به شماره شون که یه جوری بهشون بگم این چه وضعیه که علنا کاری رو که یه پسر جوون میتونه انجام ب...

بی حجاب در اتوبوس

بی اعتنایی کرد و بعد از چند لحظه کلاهش رو برداشت و موهاش رو کامل باز کرد و پریشون کرد و ناجور تر از...

رقصیدن با چادر

نباید چیزی بهش میگفتی ! آخه تو به روسری اون چیکار داری؟ الان میره به مادرش میگه فردا خانواده داماد...

همه می رفتن پیشش

خواستم برم تذکر بدم گفتم این ممکن تاثیر کمی داشته باشه چون به نظر می رسید داره از این راه جذب مشتری...

دوستی سیگار و خانم دانشجو

واقعا سیگار چه لذتی داره!!!!!!!!

تذکر غیر مستقیم برای نماز

باز شیطون تو دلم میگفت که شاید پاش ایراد داره اینجوری میذاره به تو چه؟

دو تجربه امر به معروف

پیامبر میفرمایند: ذکر علی عباده. پس فرقی بین عبادات نیست مگر در واجب یا مستحب بودنشان…

دوستی سیاه

پس چون نماز میخوند،کار منم خیلی راحت تر بود. یه روز با هم رفتیم نماز خونه ی مدرسه و بعد از نماز خوند...

صفحات